دختر دو قدم و نیم جلو رفت.دیوار بود.روی پاشنه پا چرخید و دو قدم به راست رفت.باز هم دیوار...
آرام روی زمین نشست و گوشه دیوار کز کرد.دستان مرتعشش را مشت کرد و به شقیقه هایش فشار داد.
چند ماه میگذشت ... چند سال ... چند قرن؟
تمام این روزها حس میکرد چیزی به جداره های شکمش فشار می آورد...او آبستن بود... زندانبانی مست در نیمه شبی سرد زمستانی با تمام وجود خود را در روی دخترک باکره خالی کرده بود...او آبستن جنینی بود از تبار زندانبانان مست...
آه کشید و هرگز نفهمید کی روز جایش را به ظلمت شب داد......
.
.
.
توبه کرد...فقط برای اینکه بتواند یک بار دیگر طلوع خورشید را ببیند و شاید فرزندش را جایی در نا کجا آباد و حتی جایی در کجاآباد به دنیا آورد...
.
قدیس لبخندی گس تحویلش داد...
.
زمانی که از در زندان بیرون رفت تازه دمدمان صبح بود...خورشید را دید که درست مثل ماهها قبل یا شاید سالها پیش و یا حتی همانند قرن ها پیش با غرور و صلابت سرش را بالا گرفت و به چشمان دخترکی که شاید دیگر باکره نبود چشم دوخت...
.
شلوارش را پایین کشید و درست کنار در زندان با صلابت و غرور شاشید...
.
محاصره اش کردند...دیگر آبستن نبود...بر سرش ریختند و دوباره به زندان افکندنش...این بار حبس ابد برایش بریدند....
مِیآیی
عنقتر از عنق
میگزی پوست گوزن دستکشت را
میگویی:
راستی
خبر داری؟
دارم شوهر میکنم
بکن!
به درک!
خیال می کنی از پا در میآیم؟
چه باک!
ببین
آرامم
آرامتر از نبض یک مرده
یادت رفته چه میگفتی؟
جک لندن
پول
عشق
ماجراجویی
من اما میدیدم
تو ژوکوند بودی
تو را باید میربودند
تو را ربودند .
<ولادیمیر مایاکوفسکی>
به راستی که کدامین بکارت را کدامین خیاط چیره توان دوختن دارد؟
شباهنگام است وهوا تاریک.همگان در خواب به سر میبرند و فارغ از تمام روزمرگیهایشان شبمرگیهایشان را سپری میکنند. سکوتی شهر را در بر گرفته که شنونده را سخت آشفته حال میسازد.آشفتگی که همراه با ترسی عجیب اما با ظاهری آرام تمام ابعاد فرد بیدار را فرا میگیرد. . پیرمرد روی صندلی راحتی تاب میخورد... می اندیشد و هیچ کس نمیداند به چه؟ حتی نویسنده نیز نمیداند که به چه؟ نویسنده فقط میداند که باید اندیشیدن پیرمرد را جایی در سطر سطر نوشته اش جای دهد. . پاسی از شب گذشته است...مهتاب است اما ساختمانهای رفیع شهر مانع از دیدن ماه شده اند.تمامی مردمان عزیز و گرامی شهرمان می اندیشند که همانند سالیان قبل و قرون متوالی پیشین این همان ماه است که چنین مهتابی فراهم آورده. تنها جبر مکان زندگانیشان است که چنین گستاخانه مانع از ظهور ماه بر فراز سرشان گردیده است. . فردا صبح قرار است مردی را به جرم ... در میدان اصلی شهر دار بزنند. مردمان شریف شهرمان نیز همانند همیشه مراسم را همراهی می نمایند. . روسپی باکره شهر طول خیابان را میپیماید و به خانه اش نزدیک میشود.هیچ مردی امشب به او یقینا پیشنهاد نمی دهد. تمامی مردمان شهر در خواب به سر میبرند زیرا فردا میبایست شاهد اعدام مرد مجرم باشند. زن کلید را در جاکلیدی میچرخاند.خانه اش درست روبه روی ساختمانیست که چند هفته است اجاره کرده ام. دو دل هستم اما سرانجام به این نتیجه میرسم که اگر نجنبم دختر به داخل خانه میرود. صدایش میکنم: اصرار دارد که وی را در شهر نانسی صدا کنند. زن برمیگرد و به اطرافش نگاه میکند. از پشت پنجره دستانم را برایش تکان میدهم. متوجه من میشود و دستی برایم تکان میدهد.با حرکت دست به او میفهمانم که به نزدم بیاید. دختر لحظه ای مکث میکند و کلید را در می آورد و در جیبش میگذارد. آرام آرام عرض خیابان را میپیماید و درست رو به روی ساختمان من می ایستد. منتظر است که در را برایش بگشایم. پنجره را میبندم. واحد من متشکل است از یک اتاق خواب و یک هال و آشپزخانه و سرویس بهداشتی. روی میز کنار اتاق خواب پر است از کاغذهای باطله و مچاله و سطرهایی خط خورده و چند صفحه مربوط به گرامافون قدیمی که از پدربزرگ عزیزم به من ارث رسیده است. با عجله دستم را روی میز میکشم و کاغذها را با شتاب به یک سوی میز میبرم. پتو مندرس روی تخت را مچاله میکنم و پایین تخت جایی که در نظر اول از دید مخفی باشد می اندازم. به خودم در آینه نگاه میکنم:سر و وضع آشفته ای دارم. ته ریش در آورده ام که حاصل هفت روز عدم اصلاح است.دستی به موهای چربم میکشم و با عجله به طرف در ورودی واحدم میدوم. از پله ها پایین میروم و در راه نزدیک است که زمین بخورم. سرانجام به در اصلی میرسم.موهایم را از روی صورتم کنار میزنم و در یک حرکت ناگهانی در را باز میکنم. نانسی پشت در ایستاده. آهسته سلام میکنم. زن سری تکان میدهد و لبخند خشکیده به شدت مصنوعی روی لبهایش نقش میبندد. او را تعارف میکنم که داخل بیاید. آنقدر درهم و گیجم که نمیدانم چطور شد که وقتی چشمانم را باز کردم خودم را دیدم که روی تخت با لباس هنوز کنده نشده نشسته ام و دخترک در حال کندن بارانی بنفشش است. دختر برمیگردد و سوالی میپرسد که جوابش برای خودش کاملا مسلم و معلوم است:شما را قبلا ندیده ام؟ میگویم نه و برایش توضیح میدهم که در روزنامه ای استخدام شده ام و قرار است مطلب بنویسم و از همین جهات است که این خانه را اجاره کرده ام. دختر هیچ مشتاق نیست که بداند چرا و چگونه و فقط برای شکستن سکوت سرد حاکم این سوال را پرسید و من نیز شاید برای همین امر به آن اینگونه سربسته جواب دادم. کلمات پل های ارتباطی و بین الملل بین انسانها شده اند. دیگر سکوت و نگاه در این دنیای لعنتی پاسخگوی انسانهای ماشینی نیست. فقط کلمات متشکل از واژها و آوا ها و هجاهای سنگین و ... دختر میخواهد لباسش را بکند. گویی می اندیشد که من برای ارضای جسمی ام او را فراخوانده ام. و آیا چیزی غیر از این است؟ دستم را به نشانه توقف بالا میبرم . دختر کمی جا میخورد اما با عجله همان لبخند لعنتی را که با لب های او بیگانه است را تحویلم میدهد. نزدیک می آید و درست روبه رویم می ایستد . گویی به این نتیجه مسلم رسیده من میخواهم شخصا عریانش نمایم. چشمانش را میبندد و منتظر میماند. آنقدر مضطربم که عرق سرد را در کف دستانم حس میکنم... از جا میجهم و صورت و لبهایش را غرق بوسه میکنم...دختر که انگار وحشت کرده میخواهد خودش را از میان دستانم آزاد کند اما میلی مبهم او را از زور زدن بی جهت در این امر بازمیدارد. دستانش را در دست میگیرم و او را به رقص دعوت میکنم. میرقصیم و او گنگ در چشمانم زل میزند و در عین حال تمامی حرکات رقصم را جواب میدهد. می رقصیم ... می رقصیم ... می رقصیم .... دختر ناگهان میزند زیر گریه...در آغوش میگیرمش و با نگاه و سکوتی که جایی در میان آدمهای بیرون ندارد و فقط مختص من و روسپی باکره شهر است او را به آرامش فرامیخوانم ولی دختر با شدت بیشتری میگرید. سوزن گرامافون جایی در اواسط رقص گیر میکند و با تکرار هق هق دخترک مرا به خود می آورد. دختر خودش را از میان دستانم میرهاند و به سمت در می دود. سرم گیج میرود و نمیدانم چرا نمی توانم به دنبالش بدوم. دخترک از خانه ام بیرون میدود و لحظاتی بعد صدای در پایین را که با شدت به هم کوبیده میشود میشنوم. حالت تهوع دارم.خودم را روی تخت می اندازم و لحظاتی که همانند قرن ها برایم میگذرند پلک برهم میفشارم. آرام چشمانم را میگشایم.همه چیز برای لحظه ای تار میشود و بعد کم کم واضح ... مثل قبل .. قبل از اینکه زن را فراخوانم. به پنجره مینگرم. هوای بیرون کم کم در حال روشن شدن است و صدای ناله مغموم سگی از دور به گوش میرسد...مثل این است که سگ با تمام وجود میخواهد بمیرد. بارانی بنفش زن پایین تخت افتاده.دستم را دراز میکنم و کورمال کورمال آنرا پیدا میکنم و روی خودم میکشم.بوی عطر تندی میدهد.بارانی را در آغوش میگیرم و با تمام وجود بو میکنم.در عطرش گم میشوم... . چند ساعت بعد با صدای هیاهوی مردم در میدان اصلی که با ساختمان من فاصله کمی دارد از خواب میپرم. گویی اعدامی برای مراسم اعدام حاضر است. بارانی را کنار میکشم.لحظه ای روی تخت میشنیم و اتفاقات گنگ دیشب را مرور میکنم. از جای برمیخیزم و بدون اینکه در آینه نگاهی کنم به طرف در میروم.از پله ها پایین میروم و در اصلی را باز میکنم. از خانه خارج میشوم. کمی بعد در میدان اصلی شهرم و در میان جمعیت مردمان حاضر به مردمی همانند آنها تبدیل شده ام که آماده ام که اشد مجازات مردی مجرم را نظاره گر باشم. ناگهان روسپی را میبینم که جایی در عمق فاجعه مردمی به من زل زده...میخواهم به نزدش بروم.مردم را پس میزنم.مردمی که با شکمهای گنده و آلتهای بلندشان مرا احاطه کرده اند و راه خروجی به من نمیدهند. من محکومم به ماندن در عمق فاجعه انسانیشان! سرم را بالا میگیرم تا روسپی را ببینم اما ... او رفته است. شاید گمش کرده و شاید رفته است. صدای مردی می آید که در حال خواندن حکم متهم است : ............................................ هیچ نمیشنوم... به دخترک می اندیشم ... به فاحشه باکره ای که شاید برای همیشه از نزد من رفته است ... روسپی ای که ...................................... بوی عطر تندش هنوز در دماغم است. چشمان مرد محکوم را با دستمالی سیاه بسته اند. او محکوم است ... لحظه ای با مرد محکوم احساس تطابق میکنم...در لحظه ای صنلی کنار میرود و مرد با طناب دور گردنش در هوا موج میزند و معلق میگردد... مرد در حال جان سپردن است. . به خانه بر میگردم. روی تخت مینشینم و به بارانی بنفش رنگ دختر نگاه میکنم.آنرا در دست میگیرم و بو میکنم. دستم به چیزی میخورد که در جیبش است. دستم را آهسته در جیب فرو میبرم. تکه کاغذیست از جنس عکس... عکس را بیرون می آورم و نگاه میکنم:مردیست تقریبا هم سن و سال خودم با چشمانی نافذ و زیبا... ناگهان چیزی در ذهنم جرقه میزند. فیزیک جسمانی صورت مرد درست شبیه ....... درست شبیه به مرد اعدامیست. سرم گیج میرود. از جا میجهم و عکس روی زمین می افتد. به طرف در میدوم.در را باز میکنم و بدن اینکه ببندم از پله ها دوتا در میان پایین میدوم.نزدیک است چندبار از پله ها پرت شوم. در اصلی را به شدت باز میکنم و به میان خیابان میپرم.نزدیک است کالسکه زیرم گیرد به طرف خانه دخترک میدوم.به در میرسم.به شدت بر در مشت میکوبم. زنکی از پنجره رو به رویی سر بیرون می آورد و با اخم و ترشرویی داد میزند:لحظاتی قبل برای همیشه با چمدانی در دست رفت... در ادامه میگوید که بسیار خرسند است که زنک فاسد دیگر همسایه اش نیست و ...... دیگر چیزی نمیشنوم...دستانم را در جیبم میبرم و مشت میکنم.بغض مبهمی دارم...طول خیابان را میپیمایم وآرام به طرف میدان اصلی میروم... صدای سگی از دور می آید که انگار با زوزه اش مرگ را فرامیخواند................................. پایان
تمام زندگی یک مازوخیسم حاد روحی است
یک تناقض بزرگ که به زودی زیر سنگینی اش له میشویم
گفتن یک دروغ بزرگ به خود و توجیه بعد از آن به خود
سعی میکنی منطقی رفتار کنی اما نمیتوانی
حس میکنی اسیری،اسیر یک دروغ بزرگ که تمام زندگیت پیرامون آن میچرخد
تو سعی میکنی که خودت را گول بزنی و توجیهی برای تمام اشتباهاتی که دوست داری انجامشان دهی و تاکیدی فراوان برای تکرارشان داری ، داشته باشی
اما درست در این لحظه،در این ساعت نه و بیست و پنج دقیقه روز جمعه ١١ اردیبهشت ٨٨ در می یابی که :
هیچ گاه نمی توانی این خود لعنتی ات را گول بزنی ..
آری با این همه غم انگیز است و مغموم کننده
و هیچ گاه آسان نیست که سرت را به یک دیوار لعنتی بکوبی
و این وبلاگ نوشتن که بطالتی بیش نیست هم روزی به یک جلب توجه نامه تبدیل شد...اعتراف میکنم که این نوشتن پست نیز کاری به اجبار برای جلب توجه است و محفوظ ماندن یک سری اعتراف ...
همه چیز آنسان میگذشت که شاید باید ...
جز من ...
جز من ...
جز من ...
همه چیز آنچنان تمام شد که شروع شده بود...
.
مرد دو قدم به جلو رفت و به پایین نگاه کرد.حدود 100 متر از زمین فاصله داشت. به بالا نگاه کرد. ماه را دید.ماه با تمام عظمتش در آن لحظه برای مرد به اندازه یک سکه 5 تومانی بود.اما هزاران هزار کیلومتر با مرد فاصله داشت...مرد حس کرد که فقط اوست که ساکن است و زمین 100 متر پایین تر و ماه هزاران کیلومتر بالاتر هر دو در حال چرخشند.
لحظاتی پلکهایش را روی هم گمارد،موج سبز رنگ همیشگی را دید که در حال نزدیک شدن است...موجی که از تکه ابر ساخته شده بود و سبز سبز بود. از همان سبزهایی که پر از اوهام است،از همان هایی که گاه در وهم ها و کابوسهایمان میبینیم...سبزی که هیچ گاه مظهر آرامش نبوده و نیست،سبزی که ادراک را چندین برابر میکند و به ترس های پنهان درونمان غلظت میبخشد.
مرد به افق اندیشید...به خط افق...
و با خود ترانه قدیمی را زمزمه کرد :
در افقهای گنگ تردید تو را میجویم.
در طلوع سبز خورشد تو را یافتم ...
و در غروب گنگی تو را از من ربودند...
لالالاااااااا لا اااا .... لا لا لاااااا لالالا لاااااا ااااا ااااآ ...
.
مرد چشمانش را گشود.
مترسکی به پرواز در آمده را از دور دید که در حال نزدیک شدن به اوست. مرد ناگاه تمام ترسهای کهن وجودش را،آنان را که در اعماق روحش متبلور شده بودند را،نظاره کرد که چگونه همراه با مترسک تکیده به سمتش یورش می آورند.
و کمی آن طرف تر شبح زنی را که به صلیب کشیده اند..
.
مرد در یک لحظه آنی تصمیم گرفت...به زمین 100متر پایین تر خیره سپس اندکی به ماه خیره گشت و ناگاه در یک لحظه،در یک لحظه آنی که بوی اغواگر جنون اشباعش کرده بود ............
.
.
.
همه چیز آنچنان تمام شد که تمام شده بود...
مرد دکمه قرمز رنگ را میفشارد،آسانسور پایین می آید،مرد وارد اتاقک آسانسور میشود.
در آسانسور بسته میشود.
مرد به چشمان دخترک کم سن و سال درون آسانسور چشم میدوزد و با ولع برجستگی های پیکر دختر را میکاود.
.
چشمان مضطرب دخترک ناخودآگاه روی شلوار مرد خیره میماند.آلـت متورم مرد از روی شلوار پارچه ای مشکی رنگش نیز متورم است.
مرد جلو می آید و دخترک خود را به یک تقدیر تحمیلی در ازای چند سکه میسپارد.
مرد بازوان دختر را چنگ می اندازد و او را به سمت در بسته آسانسور هل میدهد.
دختر چشمانش را میبندد.
در دل شروع به شمارش میکند : یک ، دو ، سه ، چهار ، ...
به جز چند مورد استثنایی همه اش در عرض حدود 230 شماره تمام شده بود. مرد ارضا شده بود و دخترک را که هیچ تصوری از ارگاسم نداشت رها کرده و در اتاقک آسانسور تنها گمارده،به طبقه ای از هتل که میخواست میرفت. و دختر بار دیگر تنها میشد تا عرض لحظاتی که همیشه متغیر بودند،سر و وضعش را مرتب کند.
.
مرد لبهای زمختش را روی لبهای ظریف و مرتعش دختر میگذارد و به زور از او بوسه میگیرد.دستانش را با خشونتی ملموس از یقه دختر پایین می آورد و سینه های کبود دختر را در مشت میگیرد و می چلاند و دخترک که به شماره 23 رسیده سعی میکند صدایش در نیاید.دست دیگر مرد یاسـ.ـن دختر را از زیر دامن گشاد مندرسش لمس میکند. دست آرام آرام به شیار بین یاسـ.ـن دخترک نزدیک میشود و به ناگاه انگشتان زمخت مرد به وجود درونی دختر قدم میگذارد.
... 55 ،56،57،...
دکمه پیراهن دختر باز میشود. صورت مرد با آن چشمان پر از شهوت و لب های زمخت میان سینه های تازه بالغ دختر گم میشود و دخترک میان تناقضی بزرگتر از سینه هایش حتی،مفقود میگردد و هرگز پیدا نمی شود...
... 82،83،84،...
مرد زیپ شلوارش را پایین میکشد...
...89،90،91،...
دخترک را به زور دلا میکند...
...،109،110،111،...
مرد آلـت خود را در وجود دختر فرو میبرد و دختر با اینکه جلوی دهانش را با دست گرفته اما جیغ کوتاهی میکشد. طنین جیغ در ناله های وحشانه مرد گم میشود.
دخترک با دندانهایی که روی هم قرچه میروند و پلکانی که میلرزند میشمارد:
...،121،122،123،...
مرد فریاد میکشد،همچون حیوانی درنده میماند که پس از روزها گرسنگی اینک به طعمه ای لذیذ و اغوا کننده رسیده است و نمیخواهد لحظه ای نیز از این لذت غافل شود.
...174،175،176،...
دخترک مایعی لزج از وجود کریه المنظر مرد را در وجود خود احساس میکند که کم کم تمام ابعاد درونش را پیش میرود و در وجودش سکنی میگزیند.
دخترک در زیر علامت سوال بزرگ تناقض له میشود.
...،199،200،201،...
مرد آلت خود را بیرون میکشد...
...،205،...
زیپ شلوارش را بالا میکشد و کرواتش را مرتب میکند...
چند سکه در جیب دخترک که به دیوار تکیه داده می اندازد و دکمه شماره 4 را میفشارد،آسانسور بالا میرود...
دخترک هنوز در حال شمردن است...
...220،221،222،...
آسانسور توقف میکند.
...230...
مرد خارج میشود...
دخترک زمان کوتاهی فرصت دارد تا برای 230 شماره بعد آماده شود...
.
.
.
آرام انگشتان مرتعشش را روی دکمه قرمز میگذارد و میفشارد....
آسانسور پایین میرود.
زن به آسمان نگاه میکند و آه کشداری میکشد...
مرد آن طرف ایستاده به دیوار میشاشد...
قطار از جلوی خانه عبور میکند و یک راست به درون تونل که طرف دیگرش معلوم نیست میخزد.
سالهاست که زن کاری جز آه کشیدن ممتد و مرد کاری جز شاشیدن به دیوار ندارد.
و هر روز قطاری از جلوی خانه شان میگذرد بی هیچ توقف. قطار به درون تونل میخزد و لحظه ای بعد دیگر هیچ صدایی ... ردی ... لرزش ریلی ... و سکوت مطلقی که با چک چک مرگ آور قطرات شاش بر زمین همراه است و آه های ممتد زن.
فقط گاهی مرد پس از فارغ شدن،با جسمانیتی پوچ از ادرار،به سمت زن می آید و از او لبی میگیرد.
و در این هنگام زن لحظاتی بیش فرصت ندارد که آخرین آه کشدارش را قبل از هم آغوشی بکشد.
.
.
هم آغوشی که اتمام می یابد مرد به طرف دیوار همیشگی که این روزها دیگر پوسیده شده است میرود و آرام و مغموم بر دیوار میشاشد...
.
.
.
چند سالی به همین منوال گذشت و بعد روزی ...
چند مرد با الوارهای قطور چوبی تونل را مسدود کردند و بعد دیگر هیچ قطاری و هیچ صدایی و هیچ لرزشی و هیچ ...
.
چند روز بعد خورشید هم رفت و شب آغاز شد. زن آه میکشید و این آه کشیدن اینبار با اشکانی لغزنده توام بود...
مرد دیگر ایستاده نشاشید...حتی شاید دیگر اصلا نشاشید ...
به نزد زن آمد،زن را محکم در آغوش کشید و مدام از او لب گرفت.
و این همان شب های ارغوانی صحرا بود ... شب هایی که انگار با رنگ ارغوانی رنگ شده باشند.
( در اینجا نویسنده که بغض مبهمی در گلو دارد پرانتزی باز میکند و علت بغض را از خود سوال میکند. سرش را با موزیک قدیمی به آرامی تکان تکان میدهد و می رقصاند. نویسنده گنگ است . پرانتز را با تردید میبندد. )
شب های ارغوانی صحرا زیبا و محزونند. و از ترس رازگونه ای خبر میدهند به با روح مرد و زن عجین گردیده .
.
شب هیچگاه جایش را به سپیده دم نمی دهد و مرد مدام از زن لب میگیرد و زن در آغوش مرد آرام و صبور میگرید...
نویسنده با مرد و زن در شب های ارغوانی صحرا زندگی میکند و در انتظار قطاریست که روی ریل های کهنه بلغزد و آرام جلو آید و زمانیکه با تونل بسته مواجه شد،توقف کند ...
آری توقف و این "توقف" چقدر گنگ است و بی معنا ، چقدر مبهم و دور برای مرد و زنی که "روال" را تجربه میکنند و بوسه های مرموز نیاز و اشکهای ملموس "بودن" را ...
مرد و زن روی هم میخزند و نویسنده آشفته حال تر از قبل سرش را با هر طپش اشک زن تکان میدهد...
( نویسنده مکثی میکند و قلم را بر کاغذ کاهی میگذارد و به آسمان چشم میدوزد ... لحظاتی بعد آه کشدار مغمومی میکشد و ... پرانتز را میبندد. بی هیچ پرانتز بازی "پرانتز" را میبندد . )
.
تقدیم به دوست نزدیک اما دورم ، الف :
در تمام طول عمرم اینچنین مورد تجاوز عده ای اوباش قرار نگرفته بودم.عمق جراحات وارده به قدریست که امیدی به زنده ماندنم نمی رود.
روی تختی در بیمارستان خوابانیده اند و تمام پرستاران با همان لباسهای سرتاسر سفید که سکـسی بودن اکنون به کلیشه ای تحمیلی برایشان تبدیل شده است دورم حلقه زده اند و در گوش یکدگر پچ پچ هایی گنگ میکنند.
در تمام عمرم هیچگاه دوست نداشتم زنی مرا سخت در آغوش بگیرد که اکنون ... گویی تمامی عقده هایی که ناشی از مرگ مادرم در هفت سالگی بر من تحمیل گشته بودند اکنون به یکباره در این اتاق بر مغز تکیده ام همانند پتک کوبیده میشوند.
به پرستاران حلقه زده در پیرامونم چشم میدوزم...تمام انحرافات جنسی حاصل از هزاران عقده کوچک و بزرگ جنسی در این قرن های اخیر بر من به یکباره هجوم می آورند. و جالب و شاید اندوهناک آنکه تمام مفعولها و فاعل ها کسی نیستند جز لوسی پرستار ٢١ ساله بخش اعصاب و روان بیمارستان که اکنون بالای سرم ایستاده و به نوک انگشتان پای چپم که از ملحفه سراسر سفیدی که تمامی ابعاد وجود جسمانی ام را در بر گرفته،مینگرد. با خود پوزخندی میزنم که حتما این هم گونه ای نایاب و عجیب از انحرافات جنسی است که شکلی اینچنین گرفته و به دخترک تحمیل گردیده است...
پچ پچ ها پایان می یابد و مرا میبرند...آهسته تخت متحرک را به حرکت باز میدارند و مرا می برند تا شاید در جایی همین اطراف،در زباله دان تاریخ رو به زوالشان،آنجا که پرستاران ٢١ ساله در حال نواختن کلاویه های پیانو هستند،آنجا که تمامی دکترها به بیمارانشان تجاوز میکنند و همه چیز در عقده های جنسی خلاصه شده است،آنجا که همه بازیگرند و بیننده،جایی که زیاد از اینجا دور نیست،جایی که بیماران سیگارهای له شده در زیر پای عابرانند،آنجا که پسرکان تخس سرها را در گریبان گرفته اند و از سایه های دراز بد قواره روی دیوارها هراسناکند و سالها بعد تمام وجودشان به یک مرد تبدیل میشود که میخواهد به لوسی تجاوز کند،آنجا که لوسیان را بر سرنوشت مصلوب میکنند و لوسیان برای همیشه میمیرند و تبدیل به فسیل های بدقواره ای میشوند برای موزه های طبیعی خیابان های بی پایان شهر...آری همان جا در همان حوالی مدفون سازند،به خاک سپارند و سنگ قبری بزرگ بر قبرم گذارند و رویش بنویسند او مرد و حقش این بود و لعنتش باد که چه دیر مرد...
مرا در کنار ته سیگاری به خاک میسپارند که چندی پیش در جراید اعلام گردید که پیرمردی مجهول پس از تحمیل کردن وحشتناکترین نوع تجاوز که همانا تا نصفه کشیدن سیگار بخت برگشته بود،آنرا بر زمین انداخت و پاشنه پا بر آن کوبید و سیگار بدبخت با فریاد از همسایگان کمک خواست و همسایگان همه به کوچه ریختند و پیرمرد قاتل گریخت و سپس همسایگان بی توجه به جسد متلاشی شده سیگار به خانه های خود برگشتند. و چندی بعد دولت کشورهای بیگانه این جنایت را سخت محکوم نمود و اعلامیه ای به سازمان ملل متحد مخابره نموده شد که تمامی سیگارها را از سرویس دادن به پیرمردان محترم شهر منع مینمود و ........
و آری مرا همانجا کنار همان سیگار به خاک سپردند و سالی با تمام آن پرستاران که جز قامت هایی مواج و سفید و شهوتناک برایم نبودند، رفت ... آرام عرض خیابان را رد کرد و پشت ساختمانهای بلند به فلک قد برافراشته ناپدید شد.
و من با تمام آن عقده های بدبوی ناهنجارم به اعماق وهم ها و هراس های آن کودک هفت ساله بی مادر سقوط کردم و اینچنین ......
.
.
.
و مرد مرده در زیر فرسنگها خاک تلمبار شده روی جسم اش به این می اندیشد که چرا باید سوژه ی نویسنده ای گمنام در یک شب سرد زمستانی قرار گیرد.
نظرات ()